![]() |
![]() |
|
|
دوستی آن است که با لبخند آغاز شود
و با اشک به پایان رسد شمع محفل شاهان شدن ذوقی ندارد ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را sajjad_rafiee |
|
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 16:39 توسط میثم |
|
|
دلم اگر دو صد هزار دوباره بی صدا شکست و این صدای عاشقم به زیر پای تو فتاد به من دوباره میزند نهیب برو مترس زمردنت عشق یعنی فدا شدن ز به خود رها شدن شکست اگر دلت بیفت به زیر پای او که پا نهد دوباره دلبرت به روی پاره پاره دلت که پیش از آنکه سنگ نهی برروی سر نهد به روی دل دوباره پای عاشقی الهه دلبرت و من با توام کنون تو ای همه وجود من بکش دلم بروی خاک که تا به به زیر سنگ گور به خود نگویم ای آرش ز من شده قصور به راه عاشقی و جان به راه تو سپردنم و دل به پای تو فکندنم بگذار به زیر خاک بدون هیچ گنه به جرم عاشقی ز قلب من زند شرر جرقه های عاشقی و لاله های سرخ ز قلب زخمی ام زند جوانه بر مزار من اگر تو بعد مرگ من به عشق مومن شدی به قطره ای ز عطر خویش قدم به گور من گذار باش و آنقدر بمان که صدای قلب من به زیر پای تو طپد دوباره باز و با صدای خسته اش ز نو سلام تو کند و این چشمهای خسته سرنوشت به یمن گامهای تو دهد به من درون گور من نوید که تو دوباره آمدی این بار برای گفتن سرود همان سرود خوب و پاک که اولش وفاست و عشق و آخرش به سان من سلامتی و وفا و خاک و من بین آن دوتا که خود به چشم خود دیدی پاشیدن و شکستن است بدون شکوه ای شکایتی گلایه ای حتی و مردن بدون حرف وداع بی کلام ـ برای عاشقی همیشه بی سلاح |
|
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 16:31 توسط میثم |
|
|
از تو مي پرسم؟ من که بودم ئر نگاه تو؟ کوزه اي بشکسته با آهي شن ناچيز ئ بي مقداري در کوير پير رويا کسي بي کس تر از فرياد در سکوت جاودان مرده مردي يکه و تنها که بسته بر نگاهي هر چه داره يا نداره من نمي گويم که فرهادم نمي گويم کز عشق تو به چاه بيژن افتادم نمي گويم خداي عاشقي بودم اما آيا تو هر چه از من ميخواستي من نمي کردم؟ آبه پاي تو نهال آرزوها را نخشکاندم؟ آيا وفادار نبودم؟ در اي دنياي نامردي آيا جواب نامهرباني را با محبت نمي دادم ؟ آيا سلامم را ، نگاهم را هزاران بار به زير گامهاي خود پرپر نمي کردي؟ و من چيزي نمي گفتم از تو مي پرسم در اين دنياي سر تا پا فريب و مکر که من جان در کف پاي تو ميريختم ،بي هيچ چشمداشتي در اين دنياي پر نيرنگ که من مثل کبوتر هاي چاهي ساده بودم با تو و يکرنگ و ز تو حتي در اين زورق سر تا پا داغون در اين دنياي طوفاني جز يکي حرف ساده انتظار ديگري نداشتم ؟(تا چه رسد به معجزه ) مرا به دست موج نفرين رها کردي و زدست پينه بسته ام گرفتي پاروي داغون مرا اي خداي ناسپاسي کنون اين دل ديوانه را با چه نيرنگي رضا سازم ؟ سوگند که بعد از من تو را عشق هرگز پناهي نيست الهي که تو را چون من الهه خداي مکر و نيرنگ نياز دارد و خونت را دل سنگي خبيثانه به رگهايت نخشکاند الهي در اين دنياي وارونه تا تو هستي و من زنده کسي از من خبر بر تو نيارد . |
|
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 15:24 توسط میثم |
|
|
دوست داشتن را چگونه برای تو توصیف کنم محبت را چگونه در قلب تشنه تو پیدا کنم
دوستی را با چه کلامی در نگاه مستانه تو پیدا کنم |
|
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 15:2 توسط میثم |
|
|
چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد
اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد عشق وقتی زیباست که برای تو باشد تو وقتی زیبایی که برای من باشی |
|
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 14:59 توسط میثم |
|
|
چرا از کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی؟ چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی ؟ نشسته ام به راه تو به عشق یک نگاه تو تو پیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی ؟ خدا گواه من بود که قهر تو کشد مرا ز قهر با غلام خود چرا حذر نمی کنی ببین که دل شکسته ام غریب و زار و خسته ام مگر برای دوستان دگر دعا نم کنی؟ در بلوار اشک من یاد تو بود در صدای سینه فریاد تو بود تو جام آروزوهای منی بگذار بجای می تو را نوش کنم |
|
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 14:57 توسط میثم |
|
|
تیر عشقت ترکشی در دل گذاشت تا همیشه داغ تو بردل گذاشت جز تو من کی همسرایی خواستم جز تو من کی آشنایی خواستم |
|
+ نوشته شده در
84/09/07ساعت 15:54 توسط میثم |
|
|
دروغ
شایداشتباه , اما عاشقا دروغ میگن آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن اونا که میگن تا همیشه دیوونتن بذاربی پرده بگم که به شمادروغ میگن اوناکه میان به این بهونه هاکه اومدن ازشهرقشنگ قصه ها دروغ میگن اونا که فدات بشم تکیه کلامشون به تمام آسمونابه خدادروغ میگن اوناکه با قسم وآیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمیشن ازت جدادروغ میگن تو را به خاطر می سپارم |
|
+ نوشته شده در
84/09/05ساعت 13:21 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام او که گرمای مهرش آتش عشق را شعله ور می کند . در گلدان بلوری قلبم گلی کاشتم و امیدش نام نهادم و با مهر و دوستی تو آبیاریش کردم . خواستم آن را تقدیم کنم . دیدم که تو بهاری و بهار نیز احتیاج به گل ندارد . پس گلبرگ هایش را به باد دادم و بر شاخه هایش چنین نوشتم :
بی تو هرگز نام : میثم (میسوتی) شهر: 0731 تاریخ تولد : 10/3/1364 |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|