![]() |
![]() |
|
|
توراشمع و مرا پروانه کردند به جرم عاشقی دیوانه کردند به بزم آدم از روز نخستین شراب عشق در پیمانه کردند نگاهت مست مستم کرد ای یار مگر چشم تو را میخانه کردند به هر جمعی که گلرویی در آمد مراگرد سرش پروانه کردند زمن در عشق شیرین کارتر نیست چرا فرهاد را افسانه کردند |
|
+ نوشته شده در
84/10/18ساعت 13:21 توسط میثم |
|
|
شمار بوسه را از کام من خواه
لب شیرین زتو ُ مقدار با من تو در خواب گران ُ آسوده تا صبح به شبها ُ دیده و دیدار ُ با من
لبم ُ در بوسه بازی ُ با لبت گفت : خموشی از تو و ـ گفتار ُ با من ! تو ماه آسمانم باش ُ هر شب سرشک ثابت و سیِّار با من
لبت را با لب من آشنا کن چه ترسی ؟ پاسخ اغیار با من ! به مستی ُ چشم بیمارت به من بخش پرستاری از آن بیمار ـ با من !
شبی پرهیز خود بشکن ـ به یک بار ـ لبم را بوسه زن ...... تکرار با من ! تو در نازیّ و من گرم نیازم مرا انکار کن ـ اصرار با من !
دو مصراع لبت ُ جان مصورّ که من بوسیدم و گفتی :مکررّ ! به طعم بوسه ات عطر عسل بود لبت در این میان بیت الغزل بود
|
|
+ نوشته شده در
84/10/10ساعت 8:0 توسط میثم |
|
|
دختری نیلو فرین ُ شبرنگ ُ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش پای تا سر یک هوس : آغوش و تنش لغزان و خواهشبار ُ می جوید چون مه پیچان به روی درّه های خواب آلود سپیده دم بسترم را تا بلغزد از طلب سرشار همچو موج بوسه ی مهتاب روی گندمزار تا بنوشد در نوازش های گرم دستهای من شبنم یک عشق وحشی را |
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:38 توسط میثم |
|
|
دیر است گالیا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان هنگام رهایی لبها و دستهاست عصیان زندگی است در روی من مخند ! شیرینی نگاه تو بر من حرام باد ! بر من حرام باد از این پس شراب و عشق ! بر من حرام باد تپشهای قلب شاد ! |
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:31 توسط میثم |
|
|
باید عاشق شد و خواند :
باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند : باید عاشق شد و رفت چه بیابانها در پیش است
عشق پرستو است عشق پرستوی پر گشاده به هر سو است عشق پیام آور بهار دلاراست حیف که از سرزمین سرد گریز است
عشق من و تو ؟.... آه این هم حکایتی است اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
|
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:27 توسط میثم |
|
|
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از نوک مژگان تو در خون میگشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود واعظان که این جلوه در منبر و محراب می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
|
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:19 توسط میثم |
|
|
که تواند مرا دوست بدارد
وندر آن بهره ی خود نجوید ؟ هر کس از بهر خود در تکاپوست کسی گلی نچیند که نبوید عشق بی خط و حاصل ُ خیالی است
|
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:14 توسط میثم |
|
|
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان ُ سر گیسوی تو دیدم هر منظره را منظره ای از روی تو دیدم چشم همه عالمیان سوی تو دیدم با یاد تو شاد است دل در به در من
از نور تو مهتاب فلک آینه پوشست وز بوی تو هر غنچه و گل ُ عطر فروشست دریا به تمنّای تو در جوش و خروشست عکس تو به هر آب فتد چشمه نوشست خرد دیده بود آینه حق نگر من
دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم چون تشنه گرمازده ی خسته ُ دویدم بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم آخر به طربخانه عشق تو رسیدم اما به طلب سوخت همه بال و پر من
هر پل که مرا از تو جدا کرد ُ شکستم هر رشته ُ نه پیوند ترا داشت گسستم آن در که نشد غرفه دیدار تو بستم صد شکر از باده توحید تو مستم هرگز نرود مستی این می ز سر من
چمن ها بی تو زیبایی ندارد بهار و گل دلارایی ندارد فریب کس نخوردم جز تو ای یار که کس دگر فریبایی ندارد !
گر اینگونه می خواهی آزارم دهی برای خرده نانی عریانم کن تا میان برف با پرندگان گرسنه بمیرم
|
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 16:10 توسط میثم |
|
|
به یاد زمزمه ها ُ عشق ها ُ جوانی ها
ز کوچه های قدیم آشنا گذر کردن به شکر چشم سیاه و نگاه عاشق سوز روا بود به دل آشفتگان نظر کردن
صدایم کن در پایت بمیرم ز من جان دادن و آواز از تو مرا عطر نفسهایت جوان کرد عجب کی باشد این اعجاز از تو ؟
از باده رشک و کینه ُ مستیم همه آتش سخن و باد به دستیم همه ما دشمن هر که نیم جانی دارد پنهان چه کنم ؟ مرده پرستیم همه ؟
ای یاد تو ُ در ظلمت شب همسفر من وی نام تو ُ روشنگر شام و سحر من جز نقش تو نقشی نبود در نظر من شب ها منم و عشق تو و چشم تر من و این اشک دمادم که بود پرده ء درٍ من |
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 15:51 توسط میثم |
|
|
چو شب به حجله رود ُ دختر سپیده در آید
چو آفتاب بخندد ُ زمان گریه شام است میان صبح جوانان و شام پیر ُ دوروزست زگهواره ء ما ُ تا به خواب مرگ دو گام است |
|
+ نوشته شده در
84/10/09ساعت 14:39 توسط میثم |
|
|
ساقی من !جام من ! شراب من ! امروز : نوبت عشق است و عیش و نوبت صحرا آه چه زیباست از تو جام گرفتن وز لب گرم تو بوسه های گوارا لب به لب جام و سر به سینه ساقی عاشق زیباییم و اسیر محبت هردو به چشمان دلفریب تو پیدا . |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 16:15 توسط میثم |
|
|
عشق تو به تار و پود جانم بسته است بی روی تو درهای جهانم بسته است از دست تو خواهم برآرم فریاد در پیش نگاه تو زبانم بسته است غروب عاشقان رنگش طلاییست ولی افسوس که پایانش جداییست |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 16:10 توسط میثم |
|
|
گفت دانایی که :گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر ! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب ما بین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک و آنکه از گرگش می خورد هردم شکست گر چه انسان می نماید گرگ هست ! و آنکه با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر ! وای اگر گردد این گرگ با تو پیر روز پیری ، گر که باشی همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 16:4 توسط میثم |
|
|
خالی ام از عشق و محبت ز خویشی و غربت ای همیشگی ترین و ای دور ترین ! سوختن کار من است و دیگر اکنون دیر است من ماندم و تنهایی دوری و دوستی این آخرین تدبیر من است باید از عشق برید وز چنین پایانی به سر آغاز رسید |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 15:47 توسط میثم |
|
|
چرا اینگونه آبم می کنی عشق ؟ چرا هردم جوابم می کنی عشق ؟ مرا سخت است از غم ها سرودن مرا سخت است از غم ها سرودن تو بودی راز پرواز چکاوک شروع تازه ناز چکاوک تو بودی مطلع شعر جوانی تو بودی ساز و ناز جوانی تو بودی رسم دنیای صداقت امید اول عشق و رفاقت چرا هردم تو خوابم می کنی عشق ؟ چرا مست شرابم می کنی عشق ؟ |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 15:39 توسط میثم |
|
|
می خواهم و می خواستمت ، تا نفسم بود می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود ، که این شعله بیدار روشنگر شب های بلند قفسم بود آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود ، که پیوسته نفس در نفسم بود دست من و آغوش تو ، هیهات ، که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله ، که به جز یاد تو ، گر هیچ کسم بود حاشا که به جز عشق تو ، گر هیچ کسم بود سیمای مسیحایی اندوه تو ، ای عشق در غربت این مهلکه فریاد رسم بود لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم رفتم ، به خدا اگر هوسم بود، بسم بود |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 15:32 توسط میثم |
|
|
آه ای دل غمگین ، که به این روز فکندت ؟ فریاد که از یادت برفت آن همه پندت ای مرغک سر گشته ، کدامین هوس آموز بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت ؟ ای آهوی تنهای گریزان پریشان خون می چکد از حلقه پیچان کمندت صدبار نگفتم،ای جام به هم ریخته با سنگدلان یار مشو می شکنندت آه ای دل آزرده ، در این هستی کوتاه آتش به سرم می رود از آه بلندت جان در صدف شعر ، گهر کردی و می گفتی صاحبنظرانند ، پشیزی بخرندت ارزان ترت از هیچ گرفتند گذشتند امروز ندانم که فروشند به چندت ؟ جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی ارزا تر از این درس, محبت ندهندت. |
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 15:8 توسط میثم |
|
|
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست دین حیات عزیز و گرانبهاست : لبخند چشم توست ؟ هر چند با تبسم شیرینت آن چنان از خویش می روم که نمی بینمش درست ! لبخند چشم تو در چشم من. وجود خدا را آواز می دهد . در جسم. من تمامی تممی روح حیات را پرواز می دهد . جان مرا _ که دوریت از من گرفته است _شیرین و خوش دوباره به من باز می دهد .
|
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت 14:51 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام او که گرمای مهرش آتش عشق را شعله ور می کند . در گلدان بلوری قلبم گلی کاشتم و امیدش نام نهادم و با مهر و دوستی تو آبیاریش کردم . خواستم آن را تقدیم کنم . دیدم که تو بهاری و بهار نیز احتیاج به گل ندارد . پس گلبرگ هایش را به باد دادم و بر شاخه هایش چنین نوشتم :
بی تو هرگز نام : میثم (میسوتی) شهر: 0731 تاریخ تولد : 10/3/1364 |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|