![]() |
![]() |
|
اینم یک عکس دیگه از برتنی . من نمیدونم این چوله چه جذابیتی داره که تینا عاشقش شده و از من میخواهد که عکس اونو تو وبلاگم بذارم . شعر لحظه دیدار هم از سروده های ه. الف .سایه است که در کنار عکس نوشتم . |
|
+ نوشته شده در
84/12/29ساعت 16:58 توسط میثم |
|
|
ای کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی
ما از آن پاک دلانیم که به دل کینه کینه نداریم یک دنیا پر از دشمن و یک دوست نداریم باید خریدارم شوی ، تا من خریدارت شوم از جان دل یارم شوی ، تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران ، بازیچه بازیگران اول به چنگ آرم تورا ، بعدا گرفتارت شوم |
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:59 توسط میثم |
|
|
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش دل در لهیب کینه خاموشت کنم کاش احساس نیاز دیدنت چون وجودم از وجودت دور بود در دلم آتش نمیزد آن نگاه کاش آنشب در فسا هرگز نمی دیدم تو را کاش آنشب در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را کاش هرگز من نمی دیدم تو را کاش آنشب چشمهایم کور بود هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
|
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:50 توسط میثم |
|
|
چشمانم پر از درد است و دستانم سرد و تو ، نه درد نگاهم را خواندی و نه سردی نگاهم را حس کردی .
کاش غم نگاهم را ناگفته می خواندی کاش با دستان مهربانت گرمی را به دستانم هدیه می کردی کاش سردی دستانم را احساس می کردی من چقدر محتاج گرمی دستانت بودم کاش می فهمیدی ای دوست . دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد |
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:41 توسط میثم |
|
|
در پشت حصار حصرت دیدگانت آینه رنگی می گذارم می گذارم تا رنگ سرخ چشمانت در آینه آبی منعکس گردد غبار بنفش رنگ جدایی به رنگ آبی آغوش گرمت مبدل می گردد آری غم غصه ها ، ابر تاریکیند ، زاده جدائیند در زیر کاج قدمهایت ، در کنار ساحل لبانت در میان کشش قلبت می آیم می آیم تا بر گونه هایت در مقابل اشکانت سجده کنم می آیم تا در رگهای تلاطم قلبت جاری یابم می آیم تا بگویم دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:27 توسط میثم |
|
|
بخوان به نام قلم ، قلمی که می رقصد به خاطر عشق
بخوان به نام غروب ، غروبی که می تپد به خاطر تو اینک تنهای تنها نشسته و به یادت شروع به نگارش می کنم . نگارم اگر خدای ناکرده بین من و تو جدایی افتد . بدان که وجود درمانده ام در زیر افکار معشوقت راهی را طی خواهد کرد تا به ارمغان ببری قلم را . چراغ نومیدی را به دست می گیرم و در کوچه های مرگ گام بر می دارم تا شاید مراسم تیر باران قلبم را ببینی . |
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:18 توسط میثم |
|
|
تقدیم به آنکس که در گلدان نگاهش مرا کاشت و آنقدر محبت کرد که جوانه زدم و هر صبح به انتظار نشست تا سلامم کند .
و به آنکس که تقدیر مرا به دست او سپرد و او هر صبح سلامش را به سودا گذاشت و سلامم را یا هرگز پاسخی نگفت یا اگر گفت به جرمی که نمی دانم چه بود ، کیفرم نمود و آنقدر لجاجت کرد تا مرگم را رقم زد و مرا به قیمت تباهی خوشبختی مان شکنجه کرد تا به غرورش لطمه ای نرسد . و به آنکس که این نهال بی ریشه را در کویر ناسپاس و نا مهربان به لطف و بزرگمردی چنان کرد که پا بر جا بمانم و ثمره ای هر چند ناچیز ببار بیاورم . باشد که لطفش را سپاسی گفته باشم .
|
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 16:10 توسط میثم |
|
|
آن نگاهی که بین ما دوتا رد و بدل شد عاقبت دیدی که بین عاشقان ضرب المثل شد . هر چه می کردم دل من عشق را باور نمی کرد تا که آخر مشکلم با یاری چشم تو حل شد . شکر می گویم خدا را بعد عمری تلخ کامی قسمت من چشمهای تو ( دو کندوی عسل ) شد . با زبان گرم گفتم حرف من این است ( با تو ) با نگاه شرم گفتی : می توان مرد عمل شد . داستان ما نبوده قصه دیروز و امروز نطفه این عشق دیرین بسته از روز ازل شد . ساحل خشکیده را پیوند زد با مهر دریا آن نگاهی که چو موجی بین ما رد و بدل شد .
|
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 15:15 توسط میثم |
|
|
برو اما نه با باد ! راهت را چنان در پیش گیر که نسیم از روبرو بوزد
تا در خستگی عرقت را بخشکاند و خنکای دستهایش چهره ات را نوازشگر باشد . شاید گیسوانت را در هم بریزد یا بر چشمانت خاشاکی بپاشد اما نهراس که با نم اشکی آن را از چشم می توان زدود و می توان ادامه داد رفتن تا رسیدن اراده تو باد را خواهد کشت ..... برو ! |
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 15:4 توسط میثم |
|
|
در بارگاه عشق نگاه مضطربم را محکوم کرده اند که دم به دم
هر سو جستجوی تو بود و همچو اشک دائم به چشم من . محکوم کرده اند لرزیدن دمادم دستم را در ریزش شکوفه لبخندت هنگامه دلم در دشت بیکران سکوتت احساس سرکشم در لحظه های عصیان اما تو عشق ای همه عالم به چنگ تو حکم مرا بخوان : زنجیر عشق در پا حبس ابد به خانه معشوق |
|
+ نوشته شده در
84/12/14ساعت 14:51 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام او که گرمای مهرش آتش عشق را شعله ور می کند . در گلدان بلوری قلبم گلی کاشتم و امیدش نام نهادم و با مهر و دوستی تو آبیاریش کردم . خواستم آن را تقدیم کنم . دیدم که تو بهاری و بهار نیز احتیاج به گل ندارد . پس گلبرگ هایش را به باد دادم و بر شاخه هایش چنین نوشتم :
بی تو هرگز نام : میثم (میسوتی) شهر: 0731 تاریخ تولد : 10/3/1364 |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|